فکر نمی‌کنم {داستان‌های من} تحول خاصی در کسی به بار بیاورد. شاید اصلاً تغییری ایجاد نکند. هر چه باشد هنر شکلی از سرگرمی است، مگر نه؟ آن هم برای هر دو طرف: خالق و مخاطب. البته نوعی لذت معنوی هم در کار هست. در عین حال که اعتقاد دارم هنر چیز بسیار عالی‌ای است، در عین حال سرگرم کننده است.

یادم می آید بیست و چند ساله که بودم و نمایشنامه‌های استریندبرگ، رمانی از ماکس فریش، شعری از ریلکه، قطعه‌ای موسیقی از بارتوک یا برنامه‌ای هنری از تلویزیون که می‌دیدم، انتظار داشتم تحولی در من پدید آید یا تغییری بکنم. اما کمی بعد متوجه می‌شدم که قرار نیست تغییری رخ دهد. این اتفاق ناگواری بود، اما می‌دانستم که هنر نمی‌تواند تحولی در زندگی من پدید آورد. ایزاک دینشن می‌گوید که هر روز چند ساعتی پشت میز می‌نشست و بی هیچ امید یا دلسردی خاصی به نوشتن می‌پرداخت. این حرف خیلی به دلم نشست.

آن ایامی که یک رمان یا یک نمایشنامه یا شعری می‌توانست اندیشه‌های مردم را درباره‌ی جهان پیرامون ایشان یا خود ایشان تغییر دهد سپری شده است. شاید داستان‌نویسی درباره‌ی آدم‌هایی خاص که زندگی خاصی را از سر می‌گذرانند، فرصتی فراهم آورد تا عرصه‌های خاصی از زندگی بهتر درک شود. یک داستان خوب می‌تواند یک خبر خوب باشد. اما فکر نمی‌کنم بتواند زندگی کسی را عوض کند، تحولاتی سیاسی در او پدید آورد، محیط زیست ما را از انهدام برهاند و غیره. از سوی دیگر فکر نمی‌کنم که اصلاً قرار بوده است که داستان یا شعر یا نمایشنامه چنین رسالتی داشته باشد. (در گفت‌وگوی منتشر شده در نشریه‌ی پاریس ریویو در سال ۱۹۸۳، ترجمه‌ی أرش مهرداد، به نقل از مجله‌ی ادبیات داستانی، ش ۲۰، سال ۱۳۷۳)