ایران به عنوان یک کشور کهنسال با چند هزار سال تاریخ و نیز از آن جهت که در یکی از حساس‌ترین نقاط جغرافیا قرار دارد و تجربه‌های بسیاری اندوخته است، حرف بسیاری هم {در عرصه‌ی جهانی} برای گفتن دارد، به شرط آن که حافظه‌اش به خواب نرفته باشد.

ایران نخستین تمدنی است که عرصه‌ی زندگی را به نیک و بد تقسیم کرد و امید داشت با کوشش و تدبیر خود، نیکی را بر بدی غلبه دهد. این، شعار مردم ایران باستان بود که هنوز از اهمیت آن کاسته نشده است. شاهنامه از جمله کتاب‌هایی است که درس زندگی را می‌توان از آن آموخت. کتابی است که در زندگی معنا می‌آفریند. می‌آموزد که چه باید کرد تا زندگی به زندگی کردن بیرزد. نبرد رستم با اسفندیار بر محوریت آزادی جریان دارد. عرفان ایران به یگانگی انسان‌ها توصیه می‌کند و می‌گوید مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن! گمان می‌کنم این کوتاه‌ترین سخنی است که راه رستگاری را نشان می‌دهد. بدیهی است که جنبه‌های صوفیانه و منفی را باید از عرفان زدود. اینها شاخه‌های خشکی هستند که بر اثر انحطاط تاریخی بر ملت ایران تحمیل شده‌اند.

گویا همین چند نمونه کافی باشد، به شرط آن که ما قابلیت عرضه کردن آنها را داشته باشیم. بار سنگینی از گذشته بر دوش ماست، باید آن را نقد کرد و این هوشیاری و آگاهی می‌خواهد وگرنه: ذات نایافته از هستی بخش/ کی تواند که شود هستی بخش؟ (در گفت‌وگو با محمد صادقی، منتشر شده در نشریه‌ی آیین مهر، ش ۱۶، سال ۱۳۷۸)