دسته‌ها
مسعود نجابتی

مسعود نجابتی: تنوعی که در خط قدما وجود داشته از سر تفنن نبوده بلکه نیاز بوده که چنین باشد

{یک اثر خوب «خط در گرافیک»} اولاً باید با جامعه ارتباط برقرار کند؛ یعنی در ماهیت گرافیک، وقتی می‌گوییم خط در گرافیک یعنی ماهیت گرافیک هم به آن پیوست است؛ یعنی باید بتواند ارتباط برقرار کند. امری مستقل و جدا و منفک از جامعه نیست. جای این آثار در موزه نیست، بلکه در جامعه است و قرار هم هست که آن‌ها مصرف شوند. این خیلی مهم است. برای اینکه مصرف شوند باید دیده شوند. پس لازم است جذاب باشند. این جذابیت مهم است. اگر آثار تکراری و کلیشه‌ای باشند برای بیننده طراوت و تازگی ندارند و اصلاً او آن‌ها را درک نمی‌کند و راحت از کنارشان رد می‌شود. پس باید تازگی داشته باشند؛ همانند قالبی که برای حرف امروز می‌خواهیم به مخاطب عرضه کنیم.

از همه مهم‌تر اینکه تناسب فرم و محتوا را در آن‌ها ببینیم؛ یعنی این شکلی که از حروف استفاده می‌کنیم با بیانی که در محتوا به آن می‌پردازیم تناسب داشته باشد؛ همانند کار قدما. مثلاً تنوعی که در خط است، از سر تفنن نبوده بلکه نیاز بوده است که چنین باشد. آن‌ها نیاز حس می‌کردند که برای این کار باید خطی با ارتفاع بلند و باصلابت و محکم باشد. یک خط می‌خواهیم نرم باشد و دور داشته باشد برای کار دیگری. برای فرامین پادشاهان خطی می‌خواهیم که با این شعر تزیینی باشد و خطی برای سیاهه مغازه‌داران و کاسبان و تجار بود.

منظور این است که آن‌ها برای هر نیازی خط تولید کردند. نیازها محدود بود و در نهایت به ده قلم رسیده است. امروز نیازها فراتر رفته است. برای این همه صنف و فعالیت و شرکت می‌خواهیم لوگو طراحی کنیم. لوگوها باید با نوع فعالیت تناسب داشته باشند. البته هرچند قرار نیست لزوماً همه چیز را نمایش دهند ولی بالاخره یک نسبتی دارند و این نسبت را در برخی کارها نمی‌بینیم. (در گفتگو با هیئت تحریریهٔ مجلهٔ رشد آموزش هنر، ش ۵۱، سال ۱۳۹۷)

دسته‌ها
جو بر

جو بر: نقاش باید به جنبه‌های ناخوشایند زندگی مثل مرگ و کثافت نیز بپردازد

من این را واجب می‌دانم که در هر نقاشی در نقاطی خاص جسور باشی. مهم است که نقاشی جنبه‌های کمتر خوشایند زندگی مثل مرگ و کثافت را نیز شامل شود. و همچنین مهم است که کار کلیشه‌ای از آب در نیاید. اگر من بتوانم تعریفی صریح در کارم بگنجانم، دیگر خیلی تاثیرگذار نخواهد بود و بعد از شش ماه از چشم‌ها خواهد افتاد. (در گفتگو با Linda Boersma منتشر شده در مجلهٔ بمب در سال 1995)

دسته‌ها
فخرالدین فخرالدینی

فخرالدین فخرالدینی: زیبایی پرتره وابسته به نمایش بافت‌ها و آناتومی صورت است

معمولاً یك عكاس چهره‌پرداز باید به درون شخص راه پیدا كند یعنی حسی را كه واقعاً از او می‌گیرد بتواند منتقل كند. این موضوع خیلی با عكس‌هایی كه عكاسان در اندازه 4*6 می‌گیرند متفاوت است. حالت‌های این‌گونه عكس‌ها كلیشه‌ای است. در واقع پرتره‌پردازی هنوز در ایران جایگاه خودش را پیدا نكرده است. نمونهٔ آن روشی است كه با استفاده از روتوش‌‌های بی‌حساب و كتاب عكس‌های تصنعی به وجود می‌آورد. به همین دلیل كسی به این كار تمایل ندارد. به ویژه با روش‌های عكاسی دیجیتال كه شخصیت فرد كم‌رنگ و مبهم و چشم‌ها نازیبا می‌شوند. به نظر من زیبایی پرتره وابسته به نمایش بافت‌ها و آناتومی صورت است. عكاس باید كاملاً به این جزئیات آگاهی داشته باشد و بتواند آنها را زیباتر نمایان كند. چهره‌پردازی كه تنها دكلانشور زدن نیست. باید محیط كار عكاس و نورپردازی‌هایی كه انجام می‌دهد چهره را كاملاً طبیعی ثبت كند. به این منظور ممكن است از پنج یا شش منبع نوری هم استفاده كند. (در گفتگو با محمود عبدالحسینی نویسندهٔ مجلهٔ هنرهای تجسمی، ش ۲۳، شهریور سال 1384)

دسته‌ها
روی لیکتنستاین

روی لیکتنستاین: برخلاف آنچه به ما آموخته‌اند، طراحان امروز پیش از کشیدن نقاشی می‌دانند نتیجهٔ کارشان چه شکلی خواهد بود

به نظر من یک نفر برای تولید اثر هنری به چیزی بیشتر از ارادهٔ محض نیاز دارد. به عبارت دیگر، قصد من برای به نمایش گذاشتن کارم منجر به خلق اثر هنری نمی‌شود، بلکه کارتونیست حقیقی رسالتی به عهده دارد. او داستانی را به معرض نمایش می‌گذارد و بسیار هم در این کار خبره است و خیلی هم جالب است اما این واقعا مبتکرانه و شکل‌گرفته نیست. به نظر من این کار فقط در صورتی مبتکرانه است که ناگهان از خلق اثر دست بکشی و به آن نگاه کنی و بگویی خدای من. ببین چه بر سر این تصویر آمده. مثلا این یک چشم است و این هم سایه‌ای زیر چانه است و ببین واقعا چه شکلی شده! اما این موضوع از نسل طراحان به نسلی دیگر منتقل شده و هر کدام چیز بیشتری به آن آخری اضافه کرده‌اند و این تبدیل شده به نوعی زبان جهانی. برای همین هم من به چیزی علاقه‌مندم که بدترین جنبه هنر تجاری به شمار می‌رود. فکر می‌کنم این تنشی است میان چیزی که به نظر سفت و سخت و کلیشه به نظر می‌آید و این واقعیت که هنر واقعا نمی‌تواند این گونه باشد. چیزی که امروز برای آدمها جذاب است این است که قبل از اینکه شروع به کشیدن نقاشی‌ای بکنی دقیقا می‌دانی که نتیجه کار چه شکلی خواهد بود. نوعی تصویر ذهنی. درست برعکس چیزی که به ما در مدرسه آموزش دادند، اینکه ما خودمان را رها می‌کردیم تا با عناصر در حالی که رخ می‌دهند ارتباط برقرار کنیم. این ویژگی به شدت محدودکننده هنر است که برای من جذاب است. و کلیشه، این حقیقت که یک چشم، یک ابرو، یک دماغ می‌تواند به شکل خاصی کشیده شود؛ از همان محدودهایی است که تنشی به نقاشی اضافه می‌کند. (مصاحبه با دیوید سیلوستر منتشر شده در وبسایت ASX ، سال 1966)