یوهانی پالاسما

معماری در ذات خود پدیده‌ای زمینه‌ای است.

یوهانی پالاسما

به عقیدهٔ من، این نوعی سوء تفاهم است که از معماری توقع داریم توجه ما را جلب کند و تقلا کند تا با توسل به ظاهری قدرتمند شگفت‌زده‌مان کند. معماری در ذات خود پدیده‌ای زمینه‌ای است، به این معنی که بستری به وجود می‌آورد برای ادراک، تجربه و احساس. قدرت معماری در حضور همیشگی‌اش و نقش آن به مثابه نوعی افق مرجع است؛ و همچنین ماندگاری و نفوذ صدای بی صدای آن. به نظر من یکی از کارکردهای معماری دفاع از استقلال تجربهٔ انسان است، و نبایست {ما در مقام معمار} تجربیات و احساسات خود را تحمیل کنیم. در زمانه‌ای که همه‌چیز در حال تبدیل شدن به اطلاعات بی‌معنا، انحراف و سرگرمی است معماری باید فضا و مکانی معنادار خلق و آن را حفظ کند و تکیه‌گاهی در واقعیت زیسته برای ما فراهم آورد. معماری باید زبان حال ما از تجربهٔ جاذبهٔ و پرواز، نور و سایه و سکوت و خلوت باشد. (در گفتگو با  Einar Bjarki Malmquis منتشر شده در وب‌سایت architecture norway در سال 2010)

خوب است که ما معماران کمی فروتن باشیم.

یوهانی پالاسما

معماری در صورتی می‌تواند به معنای واقعی کلمه پایدار باشد که ریشه در سبک زندگی و ارزش‌های پایدار داشته باشد. در حال حاضر ما شاهد فروپاشی نظام اقتصادی مبتنی بر فرهنگ مصرف‌گرایی‌مان هستیم، نظامی بنا شده بر توسعهٔ دائم. با وجود این، حتی این وضعیت وخیم هم سیاستمدار یا اقتصاددانی برجسته به وجود نیاورده تا در ارزش‌های بنیادی و شدیداً مخربی تشکیک کند که همچنان تمدنمان را بر اساس آن‌ها پایه‌گذاری می‌کنیم. ما به نگرش جدیدی دربارهٔ زندگی و همچنین چندگانگی و پیچیدگی طبیعت به مثابه بستری برای آیندهٔ پایدار نیازمندیم. و ما در مقام معمار، باید جنبهٔ اخلاقی گره‌خورده با کیفیت زیبایی‌شناختی را در نظر بگیریم و از همه مهم‌تر، خوب است کمی فروتن باشیم. (در گفتگو با  Einar Bjarki Malmquist منتشر شده در وبسایت architecture norway در سال 2010)

هنر تجربهٔ ما از جهان را شکل می‌دهد و در آخر توجه ما را به سوی خودمان هدایت می‌کند.

یوهانی پالاسما

نقش هنرمندان و معماران در جامعه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با هم دارد. از این حیث مشابه‌اند که که اشکال متنوع هنر اساساً تجلیات وجودی ما هستند؛ به این معنا که هنر چگونگی و تجربهٔ وجودی ما را ابراز می‌کند. هنرها تجربهٔ ما از جهان را شکل می‌دهند و در آخر، توجه ما را به سوی خودمان هدایت می‌کنند.
اما تفاوت اساسی میان هنر و معماری از این حقیقت نشات می‌گیرد که هنر خودِ تجربه است در حالی که معماری نوعی افق فکری یا چارچوب برای تجربه‌های زیستهٔ ما فراهم می‌کند. هنر می‌تواند موضوع و لحن احساسی خودش را انتخاب کند در حالی که از معماری توقع می‌رود حمایت‌گر، یا به قول برنارد بهرنسون، بهبود دهندهٔ زندگی باشد. فارغ از این وضعیت مسلما مثبت، معماری می‌تواند با احساساتی چون اندوه، دلتنگی و مرگ نیز سر و کار داشته باشد. مثلا معماری میکل‌آنجلو معماری غم است در حالی که سیگارد لوورنتز بدون اینکه وحشت بیانگیزد، ما را به مرزهای خودِ زندگی می‌برد. هر دوی اینها اشک مرا در می‌آورند. (در گفتگو با Einar Bjarki Malmquist نویسندهٔ وب‌سایت architecture norway، سال 2010)