من همواره ادعا کرده‌ام که مکان‌ها از آدم‌ها نیرومندترند، صحنه‌ی ثابت از رشته‌ی گذرای رویدادها قوی‌تر است. این نه بنیان نظری معماری من، بلکه اساس معماری به‌طور کلی است. در اصل، این یک شیوه‌‌ی ممکنِ زیستن است. این ایده را به تئاتر تشبیه می‌کنم: انسان‌ها همچون بازیگرانی هستند که با روشن شدن نور صحنه، وارد رخدادی می‌شوند که احتمالاً برایشان ناآشناست، و سرانجام همیشه چنین خواهد بود. نورها، موسیقی، هیچ تفاوتی با یک رعد و برق زودگذر تابستانی، یک گفت‌وگوی گذرا یا یک چهره ندارند.

اما گاهی تئاتر تعطیل است؛ و شهرها نیز، همچون تئاترهای عظیم، گاه خالی‌اند. هرچند دلنشین است که هر کس نقش کوچک خود را بازی می‌کند، اما در نهایت نه بازیگر متوسط و نه بازیگر بزرگ نمی‌تواند مسیر رویدادها را دگرگون کند.

در طرح‌های خود همواره به این چیزها اندیشیده‌ام، و دقیقاً به این صورت که بکوشم تقابل میان آنچه ضعیف است و آنچه قوی است را سامان دهم. مقصودم حتی در معنای ایستایی و استحکام مصالح هم هست. (در کتابی با عنوان A Scientific Autobiography، منتشر شده در سال ۱۹۸۱)