تا جایی که من به عنوان یک ناظر بیرون از میدان هنر -و بنابراین از این لحاظ «ناآگاه» ولی یک ناظر جامعه‌شناس که به هنر به‌مثابه یک پدیده‌ی اجتماعی می‌نگرد شاهدش هستم، در ایران درک درستی از هنر معاصر و هنر مدرن وجود ندارد؛ همانگونه که درک درستی از خود مدرنیته و معاصر بودن وجود ندارد. البته همیشه در این مورد مثل همه‌ی موارد دیگر باید سخنان من را با نسبی کردن در نظر بگیرید؛ وقتی می‌گویم وجود ندارد، منظور این نیست که «اصلاً» وجود ندارد، بلکه آن است که اکثریت کنشگران از این دید برخوردار نیستند. وگرنه تعداد بسیار زیادی هنرمند، ناقد، نویسنده، دانشگاهی، روشنفکر، نویسنده و مترجم توانا داریم که بسیار خوب مسائل را درک می‌کنند و در کارهای باارزش خود منعکس می‌نمایند.

اما متأسفانه دیدگاه‌های عمومی و رایج نتوانسته‌اند مدرنیته و در جهان بودن را، چه در هنر و چه در غیر هنر بفهمند و به همین دلیل است که ما تصور می‌کنیم مثلاً اینکه در یک جشنواره‌ی جهانی شرکت کنیم یا برنده‌ی جایزه‌ای شویم، یا اینکه مثلاً دانشمندان ما در جهان این یا آن سمت را داشته باشند، اینکه هنرمندان ما را اینجا آنجا دعوت کنند، اینها یعنی حضور خلاق در جهان، یعنی معاصر بودن، یعنی مدرن بودن. البته حضور فیزیکی و برنده‌ی جایزه شدن و حضور در این قبیل محافل با اما و اگرهای بسیار، مهم است. اما باید دقت داشت که ما ممکن است سال‌های سال در این گونه مراسم شرکت داشته باشیم و باز هم همان‌قدر از جهان پرت باشیم که قبلاً بوده‌ایم. و برخی از دوستانی که امروز قلم می‌زنند یا در ستایش این قبیل مسائل سخن از برتری و «حضور درخشان هنر ایران» سرمی‌دهند، ظاهراً فراموش کرده‌اند که چهل یا پنجاه سال پیش هم ما بسیار در این گونه محافل شرکت داشتیم و حتی برخی از آنها را برگزار می‌کردیم، اما این تأثیری در ماجراهای بعدی نداشت. (در گفت‌وگو با جواد حسنجانی، منتشر شده در مجله‌ی تندیس، ش ۳۰۸، سال ۱۳۹۴)