در دوران کودکی، تمایل دارید زمان زیادی را صرف خیال‌پردازی و ابداع چیزها کنید و جهان‌های دیگری بسازید؛ این کارِ {طبیعیِ} یک کودک است. من عاشق ساختنِ چیزها بودم. از این رو، هر آنچه را در مخیله‌ام می‌گنجید، با دستانم می‌ساختم. به معنای واقعی کلمه، آن را از ذهنم بیرون می‌کشیدم؛ گاهی در ابتدا در قالب یک اسکیس. فکر می‌کنم این همان چیزی است که همه‌ی افراد خلاق می‌خواهند. بنابراین، بله؛ هر آنچه قابل تصور باشد امکان‌پذیر است، زمانی که آن را بسازیم، در مقیاس {کوچک‌تر} یا در اندازه‌ی واقعی.

{مثلاً} سای‌آرک را در نظر بگیرید؛ این مرکز به همان اندازه که یک تجربه‌ی آموزشی بود و هست، تجربه‌ی اجتماعی نیز بود و هست. این همان تصویری بود که هنگام آغازِ کار در سر داشتیم. هدف ما ساختنِ جامعه‌ای در آن مکان بود که به جهانی که دوست داشتیم در آن زندگی کنیم، نزدیک‌تر باشد. مسئله این بود که دانشجویان را روانه‌ی دنیای بیرونی کنیم تا کارهای خوب بکنند و رؤیاهایشان را محقق سازند؛ مسئله، تجسمِ یک چیز و عینیت بخشیدن به آن بود.

بنابراین، اگر سای‌آرک ممکن بود؛ مؤسسه‌ای که از دلِ این جمله متولد شد که «چرا مدرسه‌ی خودمان را راه نیندازیم؟» و همچنان اینجا هست و می‌بالد، پس بله، هر چیز قابل تصور، ممکن است. من توانستم در واقعیتِ بلندپروازی زیست کنم، به‌ویژه زمانی که دومین مدیر آن شدم. به باور من، نقش من در مقام مدیر، فراهم کردنِ بستری بود تا دیگران بتوانند بهترین کار خود را انجام دهند. (در گفت‌وگو با Vladimir Belogolovsky، منتشر شده در وب‌سایت world-architects، سال ۲۰۲۳)