ما در خصوص چیستیِ معماری با نوعی اسکیزوفرنی {یا روانگسیختگی} مواجه هستیم. به ما آموزش داده شده که تصور کنیم معماری لزوماً باید «ساخته شود»، «عقلانی» باشد و با «خواستههای کارفرما» مطابقت داشته باشد. اما به ندرت اهمیتی که معماریِ تحققنیافته (که با لحنی قضاوتگرانه «معماری کاغذی» خوانده میشود) و نقش بنیادینی که این نوع معماری در طول تاریخ در توسعهی این رشته ایفا کرده، به ما یادآوری میشود.
تنها کافی است به «بوله»، «لوکوربوزیه» یا «کانستراکتیویستهای روسی» و دیگران بیندیشیم؛ کسانی که مهمترین پروژههایشان در بستر اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ زمان خود غیرقابلاجرا بودند: پروژههایی نمادین که بدیلهای «ممکن» را به نمایش میگذاشتند. من بر این باورم که این حوزهای حیاتی برای پژوهش است. باید حجم قابلتوجهی از این نوع معماری کاغذی توسط مدارس معماری تولید و منتشر شود و مورد ترویج و حمایت قرار گیرد. صرفاً آموزش معماران برای اینکه بدانند «چگونه بسازند» کافی نیست؛ امری که در کلاس درس بیش از حد انتزاعی است و تنها از طریق تجربه میتوان آن را آموخت. (در گفتوگو با Igor Kovacevic، منتشر شده در کتاب Urbanity: Twenty Years Later: Projects for Central European Capitals، سال ۲۰۱۱)

